دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

زن عمو

سلام ، اسم من سعيده و ۲۳ سالمه. داستاني رو كه مي خوام براتون تعريف كنم از بچگي من شروع ميشه و تا الان هم ادامه داره. اين داستان با زن عمومه. ما يك فاميل مذهبي داريم و همه در فاميل ما با حجاب هستند. اما زن عموی من كه اسمش سيمين بود بي حجاب بود و عموي من تو كانادا با اون آشنا شده بود. من تابستونها ميرفتم خونشون و با پسر عموم كه اسمش كامي بود بازي مي كردم. بعضي شبها هم اونجا مي موندم. شبها كامي لخت مي خوابيد و سيمين به من مي گفت كه منهم لخت بخوابم. چون هوا گرم بود. صبحها هم معمولا تا عصر ديگه لباس نمي پوشيديم و منوكامي با همديگه خيلي ور ميرفتيم. شبها هم بعد از اينكه همه مي خوابيدند ما با همديگه توي تخت به قول خودمون دودول بازي مي كرديم. يكبار صبح كه بيدار شديم رفتيم آتاري بازي كنيم سيمين اومد پيش ما نشست و دست كرد تو شورت كامي و گفت صبح بخير دودول طلا. من برگشتم و گفتم دودول طلا ديگه چيه و اونهم زد زير خنده. كامي پاشد و شورتش رو كشيد پايين و گفت خوب دودول طلا اينه ديگه. سيمين مال اونو بوسيد وگفت اي قربون پسرم برم. منهم براي اينكه كم نيارم كشيدم پايين و گفتم خوب منهم دارم. ديدم سيمين و كامي با تعجب به مال من نگاه مي كنن. سيمين با خنده گفت ديگه اين دودول طلا نيست. من گفتم پس چيه؟. گفت به اين ميگن كير. بعدش گفت همه از اينها ندارند. مثلا دخترها كير ندارند. ما دوتايي گفتيم پس چي دارند؟. اونهم گفت هيچي. كامي هم به مامانش برگشت گفت یعني تو هم كير نداري؟. اونهم گفت نه. من گفتم اگه راست مي گي نشون بده ببينيم. اونهم بي گفتگو كشيد پايين و به ما كسشو نشون داد كه خيلي هم تروتميز بود. اما نذاشت دست بزنيم. بعدشم گفت ولي شما اين حرفها رو به كسي نگين ها. از اونروز به بعد ما هر وقت كه با هم بوديم هي از اين سوالها از سيمين مي كرديم و اونهم بيشترشوجواب ميداد. باهم استخر مي رفتيم و شورت هامون رو در مي آورديم. يكبار سيمين هم اومد تو استخر و با ما بازي مي كرد. ما گفتيم چرا با لباس اومدي تو آب؟. تو هم لباسات رو دربيار. وقتي تي شرتش رو درآورد منو كامي مات و مبهوت به پستونهاش نگاه مي كرديم. آخه خيلي درشت و چاق و چله بود. برعكس خودش كه خيلي خوش اندام و لاغر بود. وقتي هم كه با ما بازي مي كرد ما پستونهاش رو فشار مي داديم و نيشگون مي گرفتيم. اونهم يواش يواش داغ شده بود. كامي رفت زير آب و شورتش رو كشيد پايين كه يهو جيغ زد. منهم گفتم چيه اونجاتو وشگون گرفته كه جيغ مي زني؟ و افتادم به جون پستونهاش. ما بچه بوديم و نمي دونستيم چه جوري ميشه به سيمين حال داد. ولي خودش بعد از اينكه از استخر اومديم بيرون تو خونه مثل ما لباس نپوشيد. بعد از چند بار ديگه لخت بودن ما عادي شده بود. ولي مي دونستيم كه اينكار تو فاميل عادي نيست و ازش حرف نمي زديم. صبحها وقتي فيلم مي ديديم كامي ميرفت تو بغل سيمين و كيرشو ميچسبوند به شكم سيمين. سيمين هم رو كاناپه دراز مي كشيد. هي كامي رو جابجا مي كرد تا كيرش بره رو كسش. بعد من رو هم بغل مي كرد و مياورد رو خودش و با دودول هر دومون بازي مي كرد. تقريبا همون سال اولي كه ما شروع كرده بوديم اينكارا رو كردن عموم با خانوادش رفتند كانادا. تا ۷ سال كه من ۱۶ ساله شده بودم. اونموقع اونا به خاطر مشکلات تو اونجا تصميم گرفتن كه سيمين با كامي بيان تهران. اما عموم به خاطر كاري كه داشت چند ماه بعد بياد. من دوباره ياد خاطره هام افتادم. مي رفتم خونه سيمين و با كامي دوباره شروع كرديم به صحبت ديدم كه كامي ديگه علاقه اي به اون كارا نداره. اما سيمين همون دفعه اول بعد از خوش وبش گفت دودول طلات چطوره؟. فهميدم كه اونهم طالبه. منهم گفتم سلام مي رسونه و خنديديم. از خودم پرسيد و اين كه دوست دختر دارم يا نه و اينكه مي كنمش يا نه. بعدش هم گفت اگه خواستي دوستتو بكني خونه ما در اختيارته و كليد هم بهم داد. بعدشم گفت يك كم اين كامي رو هم تو كارهات بازي بده. چون اونجا خيلي حال مي كرده و از وقتي اومده اينجا حالش گرفته شده. من به شوخي گقتم تو كه اصلا حال نمي كردي؟. خنديد و گفت بيشتر با همين كامي و دوستهاش يه ناخونكي مي زديم. مي خوام ببينم تو هم مايه شو داري يا فقط بلدي حرف بزني . گفتم حيف كه كامي اينجاست. وگرنه مي گفتم اون دودول طلاي كوچولو چه هيكل وبازويي بهم زده و چه به روزگارت مياره. اونهم كم نياورد و گفت الان مي فرستمش دنبال نخود سياه. كامي بعد از ۵ دقيقه رفت و ما شروع كرديم به لخت كردن همديگه و تو همين حين لب مي گرفتيم. خيلي داغ بود. هي خودشو مي ماليد و ناله مي كرد. پستونهاشو كه از بچگي چشمهام روش مونده بود و آرزوي خوردنشو داشتم فشار ميدادم هنوز همونجوري ترگل ورگل و جوندار بود. دستش رو انداخت دور گردنم و يك پاش رو آورد قلاب كرد پشت من. منهم برگردوندمش و بلندش كردم. با كيرم فشارش مي دادم به ديوار و از روي شلوار تلمبه ميزدم تا حشري بشه. ناله هاش ديگه بلند شده بود. دست انداختم و پستونهاش رو كردم تو دهنم و حسابي خوردم. هم مي ماليدم و هم مي خوردم. دستم رو گرفت و دو تا انگشتم رو برد طرف كسش. گفت بكن توش. تو همون حالت كه مي كردمش خودشو كشوند طرف كاناپه و خودشو انداخت رو كاناپه و پاهاشو داد بالا. من ديوانه وار با كسش بازي مي كردم و همه جاي كسش رو هم زبون مي زدم و همينطور بالاتر مي اومدم و سينه اش رو هم مي ليسيدم. سر سينه هاشو گاز ميزدم و مي چلوندم. چند دقيقه كه اينكار رو كردم برگشت گفت بكن تو والا مي ميرم. من تازه شورت و شلوارم رو درآوردم. وقتي كيرم رو ديد گفت من از بچگيت مي دونستم كه آينده ات خوب مي شه. كيرم رو گرفت تو دهنش چرخوند و بعد تف كرد روش و گفت بكن تو كسم. منهم يهو كردم كه جيغ بكشه و ناله كنه كيرم خورد به ته كسش و جيغ بلندي كشيد كسش خيلي تنگ نبود. معلوم بود اونجا خيلي داده. ولي پر آب بود برگشت گفت كسم پاره شد. خيلی بي انصافي. آدم دفعه اول عزيزشو اينطوري ميكنه؟. دردش گرفته بود. درآوردم و يه كم ماليدمش و دوباره كردم تو كسش. پاهاشو دورم حلقه كرده بود و فشار ميداد. جوري كه راحت نمي تونستم تلمبه بزنم . از همه ی زورم استفاده مي كردم. ديدم كيرم داغ شده و ممكنه آبم زود بياد. درآوردم و گفتم بشين روش. پشت به خودم كردمش تا وقتي كيرم رو تو كسش ميكنه بخوره به ديواره جلوي کسش تا زودتر ارضا بشه. بعد دوباره همون حالت افتادم روش و ايندفعه پاهاشو گذاشتم رو شونه هام كه نتونه زياد تكون بخوره و كيرمو با قدرت تمام ميزدم به ته كسش. ديگه يه تيكه همينطور جيغ مي كشيد. يهو كيرم خيس شد. فهميدم كه ارضا شده. اما من هنوز جا داشتم. خوشحال بودم كه اون اول خالي شده. بي توجه به اون باز تلمبه ميزدم. تقريبا چند ثانيه بعد داشت آبم ميومد. گفتم كجا بريزم؟. گفت بريز همون تو. تو كانادا راهشو بستم. من روش خوابيدم و كيرم رو آنچنان فشار مي دادم و داد مي زدم كه زير من دست وپا مي زد. بعد از اينكه خالي شدم منو انداخت پايين كاناپه و گفت اگه يه كم ديگه طول مي كشيد خفه مي شدم. وقتي يكساعت بعد كامي اومد همه چيزرو براش تعريف كرد. منهم قضيه اون يكي زن عموم رو تعريف كردم تا اونهم بياد تو جمع ما. تا اومدن عموم ما يه چند ماهي باهم بوديم و پارتي مي داديم و سكس دسته جمعي داشتيم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر